سفارش تبلیغ
موسسه تبیان
نفس


نفس

   1   2   3   4   5   >>   >

 






جوان خیلی آرام و متین به مرد نزدیک شد و با لحنی مؤدبانه گفت :


ببخشید آقا ! من می تونم یه کم به خانوم شما نگاه کنم و لذت ببرم ؟



مرد که اصلا توقع چنین حرفی را نداشت و حسابی جا خورده بود،


مثل آتشفشان از جا در رفت و میان بازار و جمعیت، یقه جوان را


گرفت وعصبانی، طوری که رگ گردنش بیرون زده بود، او را به دیوار کوفت و فریاد زد :



مرتیکه عوضی، مگه خودت ناموس نداری… غلط می کنی تو و هفت جد و آبادت… خجالت نمی کشی؟ …



جوان امّا، خیلی آرام، بدون اینکه از رفتار و فحش های مرد عصبی شود و عکس العملی نشان دهد،


همانطور مؤدبانه و متین ادامه داد :خیلی عذر می خوام فکر نمی کردم این همه عصبانی و غیرتی بشین،


دیدم همه بازار دارن بدون اجازه نگاه میکنن و لذت می برن،من گفتم حداقل از شما اجازه بگیرم که نامردی نکرده باشم …


حالا هم یقمو ول کنین، از خیرش گذشتم.



مرد خشکش زد… همانطور که یقه جوان را گرفته بود، آب دهانش را قورت داد و زیر چشمی زنش را برانداز کرد.



نوشته شده در شنبه 30/2/91ساعت 2:36 عصر توسط نفس نظرات ( ) | |

   1   2   3   4   5   >>   >


قالب جدید وبلاگ پیچک دات نت